ابراهيم بن منصور ابن خلف النيسابوري
273
قصص الانبياء ( فارسى )
افكند . بازگشت . يك چند برآمد . هم صبر نداشت ديگرباره خطبه كرد « 1 » . آن زن گفت بدان شرط باشم كه اگر مرا از تو فرزندى باشد ولىّ عهد او بود و مملكت او را بود ، و خوابگاه تو نزديك من بود . گفت چنين كنم . آنگاه راضى شد تاش بزنى كرد بحلال و با وى صحبت كرد و بسليمان بار گرفت و بزاد « 2 » . روزى از روزها داود در محراب نشسته بود و سخن مىگفت از عدل ، حق تعالى دو فريشته فرستاد ، ناگاه درآمدند بمحراب داود بر صورت ] a 721 [ آدميان . داود چون ايشان را بديد بترسيد از ايشان . حق تعالى مصطفى را صلّى اللّه عليه و سلّم خبر كرد از كار داود . قوله تعالى : وَ هَلْ أَتاكَ نَبَأُ الْخَصْمِ إِذْ تَسَوَّرُوا الْمِحْرابَ . « 3 » خبر دو خصم يافتهء كه بر داود خصمى كردند و بمحراب او در آمدند . قوله تعالى : إِذْ دَخَلُوا عَلى داوُدَ فَفَزِعَ مِنْهُمْ . « 4 » وى بترسيد . قالوا لا تخف . ما را با تو كارى نيست . و ما دو خصميم بر يكديگر ستم كرديم تا تو ميان ما حكم كنى ، و راه راست ما را بنمائى . قوله عزّ و جلّ : قالُوا لا تَخَفْ خَصْمانِ بَغى بَعْضُنا عَلى بَعْضٍ « 5 » . يكى گفت اين برادر منست ، مرو را نود و نه ميش است و مرا يكى . فَقالَ أَكْفِلْنِيها وَ عَزَّنِي فِي الْخِطابِ . « 6 » درشتى مىكنيد در سخن با من . قالَ لَقَدْ ظَلَمَكَ بِسُؤالِ نَعْجَتِكَ إِلى نِعاجِهِ « 7 » . گفت بر تو ستم مىكند ، بنود و نه خويشتن قناعت نمىكند ، و آن يك تو نيز ميخواهد . قوله تعالى : وَ إِنَّ كَثِيراً مِنَ الْخُلَطاءِ « 8 » و بسيار چنين شريكان خليطان كه بر يكديگر بيداد ميكنند . إِلَّا الَّذِينَ آمَنُوا « 8 » ، مگر آنها كه گرويدگانند و نيككردارانند ، و قليل ما هم « 8 »
--> ( 1 ) - بزنى خواست . ( ن ) ( 2 ) - و بار گرفت و سليمان عليه السلام از وى بيامد . ( ن ) ( 3 ) - ص 21 ( 4 ) - ص 22 ( 5 ) - ص 22 ( 6 ) - ص 23 ( 7 ) - ص 24 ( 8 ) - ص 24